ای عاشق خوش مذهب زنهار مخسب امشب کان یار بهانه جو بر تو گنهی یابد
من بنده آن عاشق کو نر بود و صادق کز چستی و شبخیزی از مه کلهی یابد
در خدمت شه باشد شب همره مه باشد تا از ملاء اعلا چون مه سپهی یابد
بر زلف شب آن غازی چون دلو رسن بازی آموخت که یوسف را در قعر چهی یابد
آن اشتر بیچاره نومید شدست از جو می گردد در خرمن تا مشت کهی یابد
بالش چو نمی یابد از اطلس روی تو باشد ز شب قدرت شال سیهی یابد
زان نعل تو در آتش کردند در این سودا تا هر دل سودایی در خود شرهی یابد
امشب شب قدر آمد خامش شو و خدمت کن تا هر دل اللهی ز الله ولهی یابد
اندر پی خورشیدش شب رو پی امیدش تا ماه بلند تو با مه شبهی یابد
600
جامم بشکست ای جان پهلوش خلل دارد در جمع چنین مستان جامی چه محل دارد
گر بشکند این جامم من غصه نیاشامم جامی دگر آن ساقی در زیر بغل دارد
جامست تن خاکی جانست می پاکی جامی دگرم بخشد کاین جام علل دارد
ساقی وفاداری کز مهر کله دارد ساقی که قبای او از حلم تگل دارد
شادی و فرح بخشد دل را که دژم باشد تیزی نظر بخشد گر چشم سبل دارد
عقلی که بر این روزن شد حارس این خانه خاک در او گردد گر علم و عمل دارد
شهمات کجا گردد آن کو رخ شه بیند کی تلخ شود آن کو دریای عسل دارد
از آب حیات او آن کس که کشد گردن در عین حیات خود صد مرگ و اجل دارد
خورشید به هر برجی مسعود و بهی باشد اما کر و فر خود در برج حمل دارد
جز صورت عشق حق هر چیز که من دیدم نیمیش دروغ آمد نیمیش دغل دارد
چندان لقبش گفتم از کامل و از ناقص از غایت بی مثلی صد گونه مثل دارد
601
آن عشق که از پاکی از روح حشم دارد بشنو که چه می گوید بنگر که چه دم دارد
گر جسم تنک دارد جان تو سبک دارد هر چند که صد لشکر در کتم عدم دارد
گر مانده ای در گل روی آر به صاحب دل کو ملک ابد بخشد کو تاج قدم دارد
ای دل که جهان دیدی بسیار بگردیدی بنمای که را دیدی کز عشق رقم دارد
ای مرکب خود کشته وی گرد جهان گشته بازآی به خورشیدی کز سینه کرم دارد
آن سینه و چون سینه صیقل ده آیینه آن سینه که اندر خود صد باغ ارم دارد
این عشق همی گوید کان کس که مرا جوید شرطیست که همچون زر در کوره قدم دارد
من سیمتنی خواهم من همچو منی خواهم بیزارم از آن زشتی کو سیم و درم دارد
القاب صلاح الدین بر لوح چو پیدا شد انصاف بسی منت بر لوح و قلم دارد
602
آن کس که تو را دارد از عیش چه کم دارد وان کس که تو را بیند ای ماه چه غم دارد
از رنگ بلور تو شیرین شده جور تو هر چند که جور تو بس تند قدم دارد
ای نازش حور از تو وی تابش نور از تو ای آنک دو صد چون مه شاگرد و حشم دارد
ور خود حشمش نبود خورشید بود تنها آخر حشم حسنش صد طبل و علم دارد
بس عاشق آشفته آسوده و خوش خفته در سایه آن زلفی کو حلقه و خم دارد
گفتم به نگار من کز جور مرا مشکن گفتا به صدف مانی کو در به شکم دارد
تا نشکنی ای شیدا آن در نشود پیدا آن در بت من باشد یا شکل بتم دارد
شمس الحق تبریزی بر لوح چو پیدا شد والله که بسی منت بر لوح و قلم دارد
بازیگران...
ما را در سایت بازیگران دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: atabak
بازدید: 273
تاريخ: يکشنبه
5 خرداد
1392 ساعت: 15:40